على اكبر دهخدا

1436

امثال و حكم ( فارسى )

مثل دستگاه كفشگران . بسيار پريشان . مثال : خطى چون دستگاه كفشگران پريشان عبارتى چون هذيان محموم نامفهوم . از نفثة المصدور زيدرى . نظير : مثل بنگه لولى . مثل دسته جارو . سبلتى بزرگ و آويخته . مثل دستهء گل . كودكى پاكيزه . مثل دستهء هاون . بتوبيخ ، بچه در قنداق و بغل . نظير : مثل دست خر . مثل دف تر . بىآواز . مثال : دفتر بيمدح تو دف تر است * در طرب نارد كسى را دف تر . سوزنى . اى دفتر شعر پدرت آنكه بهر بيت * راوى ز فروخواندن او چون دف تر ماند . سوزنى . مثل دف سور . بىگناهى مأخوذ و معاقب . مثال : نصيب من همه رنج و جهان پر از شادى * تبارك اللّه گوئى مگر دف صورم . رضى الدين . مثل دلق صوفيان . ريش‌ريش . ز صدمت فلك پير كو مريد شه است * شوند خصمان چون دلق صوفيان افكار . اخسيكتى . مثل دلو حاج ميرزا آقاسى . يكى در درون و يكى بيرون . مثل دمامه . دخترى خوش‌بيان كه گاه تكلم دستها را به اشاره حركت دهد . مثل دم سگ . گج . زعم من است كاسمان سجدهء بيدلان كند * زان چو دم سگان بود پشت دو تاى آسمان . خاقانى . از جور اين سپهر كه كژ چون دم سگ است * چون سگ فغان زار سحرگه برآوريد . خاقانى . مثل دم كژدم . پرگره . مثال : همچو دم كژدم است كار جهان پرگره . خاقانى . مثل دم مار . نانى تلخ . نظير : مثل گنه‌گنه . مثل ترياك : مثل دنبه . نرم . سفيد . چون پشت دست ، شكم ، يا نانى بائت . مثل دندان فيل . دندانى بزرگ . مثل دندان گراز . رجوع به : فقرهء قبل شود . مثل دو اسب كالسكه . همراه . شبيه . مثل دوال بر آتش . بيجان . مثال : زنجير عشق گاه جنون از تف دلم * پيچد به خود چنان كه بر آتش نهى دوال . ولى دشت بياضى . مثل دوال پا . خود را به ديگرى پيچنده . مثل دو بادام در پوستى . نهايت صديق . تنگ در آغوش يكديگر .